حكيم ابوالقاسم فردوسى

508

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

از ايرانيان ده و زينها يكى * به چشم يكى ده سوار اندكى چو لشكر بنزد تو آيد مپاى * سر و تاج گودرز بگسل ز جاى همان كوه كو كرده دارد حصار * باسبان جنگى ز پا اندر آر مكش دست از يشان به خون ريختن * تو پيروز باشى بآويختن ممان زنده زيشان بگيتى كسى * كه نزد تو آيد از يشان بسى فرستاده بشنيد پيغام شاه * بيامد بر پهلوان سپاه بپيش اندر آمد بسان شمن * خميده چو از بار شاخ سمن بپيران رسانيد پيغام شاه * و زان نامداران جنگى سپاه چو بشنيد پيران سپه را بخواند * فرستاده چون اين سخن باز راند سپه را سراسر همه داد دل * كه از غم بباشيد آزاد دل نهانى روانش پر از درد بود * پر از خون دل و بخت بر گرد بود كه از هر سوى لشكر شهريار * همى كاسته ديد در كارزار هم از شاه خسرو دلش بود تنگ * بترسيد كايد يكايك بجنگ بيزدان چنين گفت كاى كردگار * چه مايه شگفت اندرين روزگار كرا بر كشيدى تو افگنده نيست * جز از تو جهاندار دارنده نيست بخسرو نگر تا جز از كردگار * كه دانست كآيد يكى شهريار نگه كن بدين كار گردنده دهر * مر آن را كه از خويشتن كرد بهر برآرد گل تازه از خار خشك * شود خاك با بخت بيدار مشك شگفتىتر آنك از پى آز مرد * هميشه دل خويش دارد به درد ميان نيا و نبيره دو شاه * ندانم چرا بايد اين كينه گاه دو شاه و دو كشور چنين جنگجوى * دو لشكر به روى اندر آورده روى چه گويى سرانجام اين كارزار * كرا بركشد گردش روزگار پس آنگه بيزدان بناليد زار * كه اى روشن دادگر كردگار گر افراسياب اندرين كينه گاه * ابا نامداران توران سپاه بدين رزمگه كشته خواهد شدن * سر بخت ما گشته خواهد شدن چو كىخسرو آيد ز ايران بكين * به دو بازگردد سراسر زمين روا باشد ار خسته در جوشنم * برآرد روان كردگار از تنم مبيناد هرگز جهان بين من * گرفته كسى راه و آيين من كرا گردش روز با كام نيست * ورا زندگانى و مرگش يكيست [ رزم ايرانيان و تورانيان به انبوه ] و زان پس ز ايران سپه كرّ ناى * برآمد دم بوق و هندى دراى دو رويه ز لشكر برآمد خروش * زمين آمد از نعل اسبان به جوش سپاه اندر آمد ز هر سو گروه * بپوشيد جوشن همه دشت و كوه دو سالار هر دو بسان پلنگ * فراز آوريدند لشكر بجنگ بكردار باران ز ابر سياه * بباريد تير اندران رزمگاه جهان چون شب تيره از تيره ميغ * چو ابرى كه باران او تير و تيغ زمين آهنين كرده اسبان بنعل * برو دست گُردان به خون گشته لعل ز بس خسته تُرك اندران رزمگاه * بريده سرانشان فگنده به راه